معارف و تاریخ

معارف ، تاریخ ، تمدن ایران و جهان

قهر

  • 9:49

همانطور كه در گذشته بيان شد، روحيه‏ها يكسان نيستند و چه بسا بعضى‏ها از ترس و رقابت و تقليد، تأديب نشوند و ساخته نشوند. از اين گذشته هميشه نمى‏شود به طور دائم از يك عامل استفاده كرد و بچه را ترساند و يا به رقابت انداخت.

در اين موارد بايد از راه قهر وارد شد و چنان وانمود كرد كه ديگر فلانى را دوست ندارم؛ چون فلان كار را انجام داده يا فلان برنامه را اجرا نموده يا

فلان حرف را زده است. در صورتى كه كودك با اين شخص وابستگى و آشنايى و انس داشته باشد و يا توقع كار و يا چيزى را داشته باشد، ناچار تحت تأثير در مى‏آيد و ادب مى‏شود.

و اين راهى است كه خود بچه‏ها در ميان خود، از آن استفاده مى‏كنند و براى به دست آوردن يك چيز يكديگر را به قهر تهديد مى‏نمايند و به نتيجه هم مى‏رسند.

پس مربى بايد از اين عامل هم استفاده كند، ولى باز نه براى هميشه و مداوم كه در روايت آمده است:

شخصى مى‏گويد يا ابا الحسن! از پسرم شكايت دارم. حضرت فرمود:

«او را كتك مزن، با او قهر كن و از او فاصله بگير، اما باز هم طولش نده»؛ چون اين طول دادن يا بچه را مى‏شكند و تنهايى و شكست، او را فرارى مى‏دهد و يا اين كه بى‏تفاوتى و بى‏خيالى كودك، كار را خراب مى‏كند. پس در هر دو صورت، ناراحتى و بى‏تفاوتى نبايد زياد به طول بينجامد.

در اين جاست كه باز نقش واسطه لازم است و بايد واسطه‏اى در ميان افتد و پا در ميانى كند و صلح و صفا راه بيندازد و همانطور كه در بحث «ترس» گفتيم بايد واسطه از رموز و فوت و فن واسطه گرى با اطلاع باشد تا كار را خراب ننمايد و مربى را از چشم نيندازد و زحماتش را بر باد ندهد.[1]

تربيت كودك، ص: 67الی65


[1] صفايى حائرى، على، تربيت كودك، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: اول، 1386 ه.ش.

بندگی

  • 12:33

بندگی

در ميان مقاماتى كه براى بشر برشمرده‌اند هيچ مقامى ارزنده‌تر و بالاتر از مقام بندگى نسبت به حق نيست.قرآن مجيد براى اينكه انبياء و ممتازان از خلق را در بهترين چهره معرفى كند از ايشان تحت عنوان عبد و عباد ياد كرده است. [1]

قرآن مجيد سعادت دنيا و آخرت و عاقبت نيك و بهشت را از براى بندگان واقعى مى‌داند و بندگى حق را مبدأ تمام نيكى‌ها و مأمن از شرور معرفى مى‌نمايد.[2]

حقيقت بندگى عبارت است از شناخت خدا و اجراى تمام دستوراتى كه براى راهنمايى انسان به سوى سعادت به وسيله‌ى انبياء به انسان ارائه كرده.[3]

خرد رهاورد بندگی

لقمان حكيم: به تمام شؤون بندگى آراسته بود، آن حضرت لحظه‌اى از اجراى دستورات حق سستى نداشت، و از آنچه خداوندش نهى كرده بود گريزان بود، او علاوه بر اينكه خود آراسته به نور معرفت و اسرار عبوديت بود، ديگران را هم به اين عرصه‌گاه انسانى دعوت كرده و آنان را به انجام مراسم بندگى در پيشگاه خداى عزيز تشويق مى‌كرد.[4]

در ادامه از احادیث بیشمار در خصوص دستاوردهای بندگی نمونه ای را می آوریم:

اى هشام، امير مؤمنان عليه السّلام مى‏فرمود: هيچ چيزى كه خدا را بدان بندگى‏ كنند[5] برتر از خرد نباشد، و خرد مرد كامل نباشد تا چند خصلت گوناگون در او گرد نيايد: كفر و شرّش‏[6] در بند و همگان از او در امان باشند و هدايت و خير را از او خواهان‏[7]، زياده مالش (بر نيازمندان) نثار شده و پراكنده و زياده گفتارش در كف (اختيار) مانده، بهره‏اش از دنيا همان قوت روزانه‏اش باشد و تا عمر دارد از دانش‏طلبى سير نشود، خوارى همراه با خدا نزدش خوشتر از عزّت با غير او، و فروتنى نزدش خوشتر از اشراف مآبى باشد. اندك نيكى و احسان ديگرى را (بر خود) بسيار و احسان بسيار خود را (بر ديگران) اندك بشمارد. همه مردم را بهتر از خود داند و خود را پيش خود بدتر از همه خواند. و اين كمال كار است.[8] (1) اى هشام، هر كه زبانش راست است كردارش پاك است و هر كه نيّتش ستوده باشد روزيش فزوده باشد و هر كه با دوستان و خانواده‏اش خوشرفتار است طول عمرش بسيار است.[9]


[1] الصافات: ۱۷۱.

[2] سوره‌ى مريم: آيه‌ى ۶۳.

[3] انصاریان، حسین، لقمان حکیم، صفحه: ۱۷۵، ام ابيها، قم - ایران، 1378 ه.ش.

[4] انصاریان، حسین، لقمان حکیم، صفحه: ۱۷۶، ام ابيها، قم - ایران، 1378 ه.ش.

[5] در الكافى به جاى« ما من شى‏ء عبد اللَّه به»،[ ما عبد اللَّه بشى‏ء ...- خدا بندگى و عبادت نشود به چيزى برتر از ...] آمده است.

[6] يعنى كفر در اعتقاد و شرّ در گفتار و كردار را كه همه اينها از بيخردى است( در بند عقل و ايمان كشد). در پاره‏اى نسخه‏ها به جاى« مأمونان»[ مأمون- در امان مانده‏] آمده است.

[7] در پاره‏اى نسخه‏ها به جاى« مأمولان»،[ مأمول- آرزو شده‏] آمده است.« الرشد و الخير»، يعنى رشد و رهيابى در اعتقاد و خير در گفتار( و كردار)، و اين همه ناشى از خرد باشد.

[8] يعنى ملاك كمال و درستى كار در اين كه آدمى كامل و تمام عقل شمرده شود اين است كه به همگى اين خصلتها موصوف باشد.( الوافى)

[9] ابن شعبه حرانى، حسن بن على، رهاورد خرد / ترجمه تحف العقول - تهران، چاپ: اول، 1376ش.

هراس از مرگ

  • 14:15

از موضوعاتى كه از ديرباز تا كنون در كانون توجّه روان‌شناسان دين بوده، موضوع مرگ و مسائل مربوط به آن است. ما انسان‌ها به‌راحتى مرگ را نمى‌پذيريم. مى‌شود از «زيبايى‌هاى مرگ» و اينكه «هيچ رويدادى زيباتر از مرگ نيست» سخن گفت، اما واقعيت بى‌واسطۀ آن، تقريباً براى بيشتر انسان‌ها رعب‌انگيز و ترسناك است. ما براى كسانى كه مى‌ميرند، سوگوارى مى‌كنيم و از اينكه مى‌دانيم ما نيز خواهيم مرد، دچار وحشت و هراس مى‌شويم. هراس به معناى ترس غير موجه از پاره‌اى از اشيا يا برخى موقعيّت‌هاست؛ اشيا يا موقعيّت‌هايى كه فرد آن را سهمناك مى‌پندارد و مواجهه با آنها به برانگيختن اضطراب شديد و حالت اجتناب و گريز در وى منتهى مى‌شود. با آنكه فرد به‌خوبى مى‌داند كه اين اشيا يا موقعيّت‌ها واقعاً خطرناك نيستند، نمى‌تواند بر ترس خود غلبه كند و در خود احساس ايمنى پديد آورد.[1]

افرادى كه هراس از مرگ را احساس مى‌كنند در زمينه‌هاى فردى و اجتماعى دچار مشكلات فراوانى مى‌شوند. فرد دچار هراس، ترسى ناموجه و نامعقول دارد، واكنش‌هاى هيجانى اضطرابى از خود بروز مى‌دهد و افكار فاجعه‌آميزى در سر مى‌پروراند. كسانى

كه دچار هراس از مرگ هستند لازم است با تغيير نگرش دربارۀ مرگ، اصلاح خطاهاى شناختى و تغييرات رفتارى اين مشكل را حلّ كنند؛ گام‌هايى كه در اين كتاب، يك‌به‌يك در قالب «مهارت‌هاى مقابله با هراس از مرگ» بررسى خواهند شد.[2]


[1] . روان‌شناسى مرضى تحولى: از كودكى تا بزرگسالى، ص ۸۱.

[2] خطیب، سیدمهدی، مهارت‌های زندگی، صفحه: ۳۰۵، مؤسسه علمی فرهنگی دار الحديث. سازمان چاپ و نشر، قم - ایران

تعريف مسئوليت‏

  • 13:33

مسئوليت درختى است كه زمينه ‏اش شناخت‏ها هستند و ريشه ‏اش اعتقادها و بهارش بحران‏ها و حادثه ‏ها و گرفتارى‏ ها.

هنگامى كه زمينه‏ ها غنى بودند و سرشار و ريشه‏ها محكم بودند و زنده، در هر بهارى اين درخت شكوفه مى‏ دهد و بار مى‏ آورد و حتى هيچ آفتى نمى‏بيند؛ چون آفت‏ها از كمبود تغذيه و فقر زمينه‏ ها مايه مى‏گيرند.

در زمينه‏اى كه انسان مجهول است و هستى مجهول است و نقش انسان هم مجهول، در اين زمينه، ريشه‏ى عقيده‏اى زنده نخواهد ماند و در اين كوير، اعتقادى سبز نخواهد شد و مسئوليتى نخواهد روييد.

و اگر كسى در اين زمينه و با اين ريشه‏ى مرده مسئوليتى را گردن گرفت جدّاً آدم مفلوكى است كه دارد با احساسات و عادت‏هايش زندگى مى‏كند، نه با انتخاب و سنجش و ارزيابى ‏اش.

آن‏ها كه شناخت‏ها و عقيده ‏ها را از دست داده‏اند و باز هم آدم‏هاى ‏خوب و مسئولى باقى مانده ‏اند توجيهى جز عادت و يا حماقت براى خوبى‏ ها و مسئوليت‏شان نيست.

مسئوليت رابطه‏ ى مستقيمى با شناخت‏ها و با شناخت حكمت و شعور در هستى دارد.[1]

مسئوليت هنگامى مفهوم پيدا مى ‏كند كه در هستى خدايى و حكمتى و شعورى باشد. در هستىِ لش و احمق، ديگر مسئوليتى نيست. در اين هستىِ ابله، خوبى و بدى برابر مى‏شوند و معيارى براى خوبى و بدى باقى نمى‏ ماند.

آن‏جا كه بصر نيست چه خوبى چه زشتى![2]

در اين سطح حتى اومانيسم و اگزيستانسياليسم نمى ‏توانند ميزانى بسازند و معيارى بدست بدهند؛ چون اين مكتب‏ها نه زمينه‏اى دارند و نه ريشه‏اى؛ فقط در اوج از يك سرى مطالب هماهنگ برخوردار هستند.

اين انسان با اين مترها و معيارها پايش به جايى بند نيست و از زمينه‏اى و ريشه‏اى نصيبى ندارد.

اين انسان دليلى براى بودن ندارد.

و دليلى براى انسان بودن ندارد.

و دليلى و معيارى براى كارهاى انسانى خود ندارد. ملاكى و ميزانى براى خوب و بد ندارد. حتى اصل انصافش: آنچه براى خودت مى‏ خواهى براى ديگران بخواه، هيچ توضيحى ندارد كه چرا براى ديگران همان را بخواهم كه براى خودم مى ‏خواهم؟

و هنگامى كه اين اصل بدون توضيح و بدون زيربنا ماند،

و هنگامى كه خود انسان دليلى براى بودن و براى انسان بودن نداشت،

و هنگامى كه معيارى و ميزانى براى كارهاى انسانى نبود،

جز فلسفه ‏ى پوچى چيزى نخواهد ماند.[3]

و اين پوچى گاهى در شكل بى‏ تفاوتى و سنگى،

و گاهى در شكل عصيان و طغيان،

و گاهى در شكل دم غنيمتى،

و گاهى در شكل انتحار جلوه مى‏كند.[4]

و بهترين شكل اين پوچى همين آخرى است. از پوچى زندگى بايد به مرگ پناه برد. اين پوچى از مرگ برنخاسته. از خود زندگى و از بى ‏بارى زندگى ريشه گرفته است. اگر مرگ در اين زندگى بى‏بار و بى‏هدف نقشى نمى ‏آفريد اين پوچى شديدتر مى ‏شد و جانكاه‏تر.[5][6]


[1] ( 1)- سارتر مى‏گويد: اگر به راستى وجود مقدم بر ماهيت است، پس بشر مسئول وجود خويش است. مسئوليت حركت اتومبيل با راننده است، اما در بشر كه هر چه هست در خود اوست، مسئوليت تمام، جز به عهده‏ى خود او نمى‏تواند بود.( ژان پل سارتر؛ اگزيستانسياليسم و اصالت بشر، ترجمه‏ى مصطفى رحيمى، انتشارات مرواريد، چاپ سوم، 1348، صفحات( 29- 25).

اين طرح از مسئوليت با آنچه در اين جا مطرح شده تفاوت دارد؛ چون اينكه انسان مسئول خويش است، با اين كه مسئول جرم خويش است تفاوت دارد. هنگامى كه انسان با انتخاب خويش ارزش مى‏آفريند و ملاك مى‏سازد و قاعده طرح مى‏كند، ديگر اين انسان به هيچ گونه مسئول نتواند بود، حتى اگر ارزش‏هاى سابقش را بشكند، كه با شكستن اين ارزش‏ها، ارزش ديگرى ساخته است.

هنگامى كه ارزش و قاعده‏ى ثابت و قانونى در كار نيست، ديگر جرمى و تخلفى نيست و نه تنها ماشين كه راننده هم مسئول نيست.

مسئوليت در زمينه جرم و جرم در زمينه‏ى قانون و ارزش و قانون بر اساس شناخت‏ها و عقيده‏ها قرار دارد.

[2] ( 2)- حتى بالاتر مى‏توان گفت: هنگامى كه اللَّه نور هستى را رها كرديم-\i اللَّهُ نُورُالسَّمواتِ و الْارْضِ-\E( نور، 35) چشم عقل در اين تاريكى و ظلمات، خوبى و بدى و حسن و قبح را فرق نمى‏گذارد. و اين به معناى انكار حسن و قبح عقلى نيست، بلكه به اين معناست كه چشم عقل در زمينه‏ى وجود اللَّه و در كنار اين نور، حسن عدالت و قبح ظلم را مى‏يابد، وگرنه ظلم چه قبحى دارد هرچند جامعه را بگسلد و مرگ‏ها و بيچارگى‏ها بياورد.

اصولًا كشف عقل از خوبى و بدى دليل وجود اين زمينه و دليل وجود خداست.

[3] ( 1)- پوچى هنگامى مطرح مى‏شود كه انسان مصرف نداشته باشد. يك لباس، يك ماشين، يك كفش، هنگامى كه بى‏مصرف شد؛ يعنى زمينه‏اى براى به جريان افتادن نداشت، بيهوده مى‏شود و بى‏مصرف مى‏شود و پوچ.

دراين هستىِ بسته و به بن‏بست نشسته، انسان جايى براى مصرف ندارد و استعدادهاى عظيم او راكد مى‏ماند و در نتيجه پوچى و عبث مطرح مى‏شود.

[4] ( 1)- شكل اول در بيگانه و« سيزيف آلبركامو» و شكل دوم در طاعونش و شكل سوم در اشعار خيام و شكل چهارم در مسخ كافكا و بوف كور صادق هدايت نمودار است.

[5] ( 2)- اين توضيح جواب گفته‏ى آلبر كامو است كه مى‏گويد از پوچى نمى‏توان به خودكشى و به مرگ پناه برد؛ چون پوچى از مرگ برخاسته پس نمى‏توان به مرگ رو آورد.

[6] صفايى حائرى، على، مسئوليت و سازندگى، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: اول، 1385 ه.ش.

ملكه

  • 11:0

انسان در كارهايى كه با اراده و اختيار خود انجام مى‌دهد، غالباً به تدبر و تفكر محتاج است؛ يعنى هر كارى كه بخواهد انجام دهد، ابتدا خودِ آن كار، سپس سود و زيان و خير و شرى را كه بر آن مترتب است تصور مى‌كند.

پس از تصديق به منافع و اينكه انجام دادن آن كار براى او مفيد است، دربارۀ آن ميل و شوق مى‌يابد و پس ضرر و از گذراندن اين مراحل، تصميم مى‌گيرد آن را انجام دهد؛ يا در صورت

تصديق به اينكه آن كار براى او زيان‌بار و شر است، از انجام‌دادن آن خوددارى مى‌كند. ولى انسان در برخى از كارها، بر اثر ممارست، تمرين و تكرار، به تأمل و تفكر نياز ندارد، بلكه به صورت خودكار عمل مى‌كند؛ همانند شخص بخشنده هنگام بخشش و كمك به مستمندان، يا فرد شجاع در رفتن به ميدان نبرد و حمله به دشمن. در وجود اين‌گونه افراد، بخشش يا شجاعت بر اثر تكرار، به صورت ملكه درآمده است. ازاين‌رو بخشش و شجاعت يا امثال اين صفات، به مثابۀ «طبيعت ثانويۀ» آنان جلوه مى‌كند به‌گونه‌اى كه براى انجام‌دادن آن رفتارها، به محاسبه و تفكر نيازى نيست و بدون مقدمه وارد عمل مى‌شوند.[1] اين حالت كه به سبب آن، كار به‌آسانى، و بدون نياز به تفكر و تروّى از نفس صادر مى‌شود، ملكه يا سجيه يا خصلت ناميده مى‌شود. ابن‌خلدون در بيان معناى ملكه مى‌گويد:

ملكه‌ها جز به تكرار افعال به وجود نمى‌آيند؛ زيرا فعل ابتدا واقع شده و سپس، از آن صفتى به ذات انسان باز مى‌گردد و با تكرار آن فعل، صفت به «حال» تبديل مى‌گردد. اين حال، صفت غيرراسخ در نفس است كه با افزايش تكرار، آن حال به «ملكه» يعنى به صفت راسخ تبديل مى‌شود.[2]

بنابراين براساس نظر ابن‌خلدون، «ملكه» صفتى است كه در ضمير انسان پايدار شده است، و رفتارى كه آن ملكه بدان تعلق دارد بدون نياز به تأمل و توجه مى‌تواند از فاعلش صادر شود. اين همان معنايى است كه پيش‌تر، برخى صاحب‌نظران در تعريف «خُلق» بيان كرده بودند. البته بايد توجه داشت كه ملكات انسان فقط به خُلقيات تعلق ندارد و علوم و مهارت‌ها نيز با ملكات استقرار مى‌يابند.[3] ازاين‌رو تفاوت «خُلق» با «ملكه» در اين خواهد بود كه «خُلق» به صفات نفسانى انسان اختصاص دارد و خوب و بد رفتار او را موجب مى‌شود؛ اما «ملكه» فقط به حوزۀ اخلاق ارتباط ندارد و اعم از آن است. بنابراين فقط «ملكاتى كه به صفات نفسانى انسان ارتباط دارد» با موضوع پژوهش ما ارتباط خواهد داشت.

گاه واژگان ديگرى چون «سجيه»، «خصلت»، «صفت»، «حال»، «خوى» و «عادت» نيز در متون اخلاقى به كار مى‌رود كه بر اساس تتبع صورت‌گرفته، به نظر مى‌رسد همگى به معناى خُلق يا ملكه است و واژه‌هاى يادشده، در متون گوناگون تفاوت چندانى ندارد.[4]


[1] . نهاية الحكمة: ص ۲۰۵.

[2] . مقدمة ابن خلدون: ص ۶۴۹؛ ر. ك: اخلاق ناصرى: ص ۶۵.

[3] . مقدمة ابن خلدون: ص ۴۸۰.

[4] سبحانی‌نیا، محمدتقی، رفتار اخلاقی انسان با خود، صفحه: ۲۳، مؤسسه علمی فرهنگی دار الحديث. سازمان چاپ و نشر، قم - ایران، 1392 ه.ش.

درمان علمی اندوه

  • 10:51

شناخت آنچه سزاوار شادمانى يا اندوه است

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خداوند متعال مى‌فرمايد: «اى آدمى‌زاده! روزىِ هر روزت مى‌رسد با اين حال، غمينى و روزانه، عمرت كاسته مى‌شود؛ ولى تو دل‌شادى. از آنچه كفايتت كند برخوردارى؛ ولى [همچنان] در پى چيزى هستى كه باعث سركشى تو مى‌شود.

به اندك، قناعت نمى‌كنى، و از بسيار، سير نمى‌شوى».

جامع الأحاديث: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند مى‌فرمايد: بندۀ مؤمن من آن گاه كه دنيا را از وى دريغ مى‌كنم، اندوهگين مى‌شود، با آن كه به من نزديك‌تر است و زمانى كه دنيا را برايش مى‌گسترانم، شادمان مى‌گردد، با آن كه از من دورتر است».[1]


[1] محمدی ری‌شهری، محمد، الگوی شادی از نگاه قرآن و حدیث، صفحه: ۲۰۹، مؤسسه علمی فرهنگی دار الحديث. سازمان چاپ و نشر، قم - ایران، 1392 ه.ش.

چرا انقلاب‌؟

  • 12:22

در يك حركت مردمى، كه توده‌هاى وسيع و معتقد در آن شركت دارند بلكه پديدآورندۀ آنند، آنهم در يك جامعۀ مذهبى، بيقين دين و اعتقادات دينى و تكاليف شرعى در آن حركت نقشى عمده دارند، بويژه اگر حركت مزبور به رهبرى علماى دين پديد آمده و رهبرى شده باشد، و در محيطى اتفاق افتد كه از يك‌سو مقدّسات دينى مردم مورد هتك قرار گرفته باشد، و از سويى ديگر ظلم و جور و تبعيض و تفاوت و برخوردارى و محروميّت و تحقير كرامت انسانى و تضعيف مبانى اجتماعى شيوع يافته باشد. با شرايط و اوصافى كه ياد شد، مسلّم است كه قيام مردم قيامى دينى خواهد بود، و مى‌توان گفت مردم براى دين قيام كردند، يا يك قيام دينى كردند، ليكن به چه منظورى و براى تعقيب چه هدفى‌؟ پاسخ اين پرسش نيز روشن است: براى اينكه دين بيايد و به نابسامانيها سامان دهد، و آنچه را هست و نمى‌بايد باشد برطرف سازد، و آنچه را نيست و بايد باشد پديد آورد، و ارزشهاى انقلابى را حاكم كند. پس معناى اين سخن كه «مردم براى دين قيام كردند» جز آنچه گفته شد نمى‌تواند باشد. دين يك مفهوم ذهنى مجرّد نيست، يك برنامۀ عينى و عملى و اقدامى و يك روش زندگى فردى و اجتماعى و تربيتى و اقتصادى و سياسى و دفاعى واقعى است.

پس مردم براى دين قيام كردند، يك لفظ است به جاى چندين معنى، يعنى مردم قيام كردند براى حاكميت يافتن ارزشهاى دينى، و سامانيابى سالم زندگى، و اعادۀ كرامت و حيثيّت انسانى، و تحقّق يافتن قسط قرآنى، تا دين از نو مورد احترام قرار گيرد، و ارزشهاى دينى ملاك كار نظام پديد آمده از يك انقلاب دينى و حركت مردمى باشد، و حقوق پايمال‌شدۀ طبقات محروم و كرامت تحقيرشدۀ انسان جامعه دوباره بازگردد.

و خلاصۀ كلام، مردم براى دين قيام كردند يعنى براى نجات خود به‌وسيلۀ دين (چون مى‌دانستند كه دين براى نجات مردم آمده است)، براى ايجاد عدل. و عدل مايۀ زندگى و رهايى و آزادگى است (العدل حياة)[1].

و اينهمه كه ياد شد بايد براى همه باشد نه براى جماعتهايى خاص. (حکیمی)[2]


[1] - «غرر الحكم» ص ۱۵.

[2] حکیمی محمدرضا. قیام جاودانه (سخنی چند پیرامون «عاشورا» و آفاق آن). دليل ما، 1382، ص 161.

برگی از تاریخ ایران

  • 10:2

داريوش (دوم) و پريساتيس (پريزاد) دو پسر داشتند، بزرگتر اردشير و كوچك كوروش نام داشت. روزى كه داريوش در بستر بيمارى افتاد و چنين مى‌نمود كه دوران زندگى‌اش سرآمده است هر دو فرزند را فراخواند. اردشير در مقر پدر حاضر بود اما كوروش در ساتراپ نشين خود (سارديس) ميزيست. او فرماندهى تمام نيروهاى شاهى را كه مركز آن در كاستولوس[1] بوده برعهده داشته. بنابراين كوروش روانۀ دربار پدر شد و تيسافرن را نديم واربا سيصد نفر از سربازان سنگين اسلحۀ يونانى به سركردگى كزنياس[2] اهل پارهاسيا[3] همراه برد.[4] بعد از وفات داريوش[5] اردشير[6] بر تخت پادشاهى جلوس كرد. تيسافرن[7] ناروا كوروش را متهم ساخته بود كه بر ضد برادر خود نقشۀ توطئه داشته است. اردشير اين اتهام را باور كرد و امر به دستگيرى كوروش داد و قصد كشتن او را داشت ولى مادرش تضرع بسيار و شفاعت كرد و در نتيجه كوروش به محل حكومت خود بازگشت. او بعد از آنكه با اين كيفيت يعنى رهائى از خطر مرگ و نجات از غضب برادر به آسياى صغير بازآمد عزم خويش را جزم نمود كه ديگر در چنگ اردشير گرفتار نشود و حتى جاى او را بر تخت پادشاهى بگيرد. در اين كار اولا از حمايت مادر خود پريزاد برخوردار بود زيرا ملكه كوروش را از فرزند ديگر، كه شاه شده بود بيشتر دوست ميداشت.

بعلاوه كسانى كه از درباريان و بزرگان پارس نزد او مى‌آمده‌اند چنان مورد نوازش و مهربانى قرار مى‌گرفتند كه در بازگشت نسبت به كوروش بيشتر از برادر پادشاهش علاقه‌مند مى‌شده‌اند. از طرف ديگر كوروش توجه بسيار داشت كه چريك‌هاى بيگانه كه در خدمتش بودند سربازانى ورزيده و نسبت به او وفادار گردند و سرانجام نيز لشكر يونانى خود را محرمانه و بى‌سروصدا جمع‌وجور كرد تا حتى الامكان پادشاه را غافلگير كند. سپس به ترتيب ذيل به جمع‌آورى سپاه خويش پرداخت؛ نخست به سركردۀ تمام پادگانها كه در شهرهاى مختلف داشت فرمانى فرستاد تا سربازانى را كه از جنگ پلوپونس بازآمده بودند و از ميان آنها بهترين را به صورت داوطلب نام نويسى كنند و چنين وانمود شود كه تيسافرن مقاصد شومى بر ضد شهرهاى ايشان دارد. در واقع بلاديونى (يونانى نشين آسياى صغير) اهداى شاهانه اصلا تابع تيسافرن بودند اما در آن هنگام تمام آنها غير از ناحيۀ ميلتوس سركشى نموده به كوروش پيوستند.

اهالى ميلتوس نيز بر آن سر بودند كه جانب كوروش را اختيار كنند، اما تيسافرن زود از نقشۀ آنها آگاه شد، عده‌اى از ايشان را به قتل رسانيد و بقيه را هم از شهر و ديار خود طرد كرد. كوروش بى‌درنگ مطرودين را زير حمايت خويش قرار داد و از آنها لشكرى فراهم ساخت و خود ميلتوس را از راه خشكى و دريا محاصره و سعى نمود آوارگان را به شهرهاى آنها بازگرداند و خود اين موضوع نيز دستاويزى براى گرد - آوردن قشون او گرديد.

در عين‌حال او به پادشاه پيغام فرستاد كه حكومت شهرهاى يونيه به جاى آنكه در دست تيسافرن باشد جزو قلمرو برادر شاه شود. در اين زمينه مادر كوروش تشريك مساعى مى‌نمود و خود اين امر موجب شد كه پادشاه از قصد توطئه برادر خويش غفلت نموده تصور كند كه صرف كردن وجوه و جمع‌آورى قوا از طرف كوروش بدان سبب بوده كه او با تيسافرن اختلاف و نقار داشته است. در نتيجه از اين بابت بهيچ وجه نگران نشد بلكه خوشوقت بود كه آن دو نفر با هم كشمكش دارند.

بعلاوه خرسندى خاطر داشت كه كوروش ماليات آن شهرهائى را مرتبا براى پادشاه مى‌فرستاده كه به حوزۀ حكومت تيسافرن تعلق داشته است.

لشكر ديگرى در خرسونس كه مقابل اپيدوس[8] واقع است به شرح ذيل براى او فراهم ميگرديد كلارخوس[9] كه پناهنده‌اى اسپارتى بود در حين برخوردى كه با كوروش داشته مورد تحسين و توجه او واقع شده بود و كوروش هزار در يك[10] به او داد. كلارخوس با اين مبلغ به جمع‌آورى قوا پرداخت و ناحيۀ خرسونس را پايگاه سپاه خود ساخت و از آنجا بر ضد تراكى‌ها كه در طرف ديگر هلس پونت (داردانل) مستقر بودند جنگى راه انداخت و بدين وسيله به يارى يونانى‌هاى مقيم حوزۀ اروپائى هلس‌پونت كه از ناحيۀ تراكيهاى همسايۀ خود دچار تعدى بودند شتافت ازاين‌رو شهرهاى مجاور داردانل به طيب خاطر براى تقويت لشكر كلارخوس پول فرستادند. پس اين لشگر هم در خفا براى منظور كوروش آمادۀ كار مى‌شد.[11]


[1] - ناحيۀ غربى آسياى صغير.

[2] - Xenias

[3] - شهرى در جنوب غربى آركاديا.

[4] - در اين موقع كوروش فقط سيصد نفر يونانى تحت فرمان خود داشت.

[5] - دارايا داريوش دوم ملقب به نوتوس از سال ۴۲۳ تا ۴۰۴ قبل از ميلاد كه كوروش دوم از سارديس به بابل لشكر كشيد پادشاهى كرد.

[6] - اردشير دوم ملقب به منه‌من (خوش حافظه) از سال ۴۰۵ ق. م پادشاهى خود را آغاز نمود و گفته‌اند ۴۶ سال سلطنت و نود سال عمر كرد.

[7] - از سرداران اردشير و برادر ملكۀ او بوده است. م

[8] - Epidus

[9] - Clearchus

[10] - در يك سكۀ زر ايرانى، بعضى‌ها نوشته‌اند اين اسم از نام داريوش اول مشتق گرديده است. سيصد در يك برابر يك تالان يعنى ۶۴۳ ليره بوده است بنابراين كوروش معادل ۸۱۲۵ ليره به كله آرخوس داده بود. م

[11] گزنفون، لشکرکشی کوروش، صفحه: ۲۹، دنیاى كتاب‌، تهران - ایران، 1384 ه.ش.

منشأ اضطراب و عامل آرامش‏

  • 10:46

يك نمونه از انسان‏هاى بى‏دين نمى‏توان پيدا كرد كه در آخر عمر از آنچه در زندگى گذشته خود كرده است پشيمان نباشد، همچنان كه يك نمونه انسان متدّينِ واقعى پيدا نمى‏كنيد، كه در آخر عمر از آن اضطراب‏هاى زندگى كه در دوران جوانى داشت آزاد نشده باشد. زيرا خود را در راهى قرار داده‏است كه آن راه، راه بى‏نقص است. شما اگر به قوانين بدون نقص عمل كنيد هر چقدر جلوتر بياييد بيشتر احساس مى‏كنيد به اهداف خود نزديك شده‏ايد.

به مرحوم آيت الله طالقانى خبر دادند كه قرار است از چند جانب به ايران حمله كنند. ايشان بسيار نگران شدند و خدمت امام خمينى «رضوان الله تعالى عليه» آمدند و خبر دادندكه قرار است روسيه از طرف شمال و افغانستان از طرف شرق و تركيه از طرف شمال غربى و صدام نيز از مرزهاى جنوبى و غربى حمله كنند!

وقتى آن اخبار را به امام دادند، امام «رضوان الله تعالى عليه» فرمودند: به ما چه مربوط است، ما هر آن چه خدا خواست انجام داديم حالا هم تسليم خدا هستيم. خدا به ما تكليف كرده بود اين‏كارها را انجام دهيم ما نيز انجام داديم، بقيه‏ى آن به خدا مربوط است. اين‏جا بود كه ارادت آيت الله طالقانى «رحمة الله عليه» به امام «رضوان الله تعالى عليه» شديدتر شد و وقتى به نمازجمعه آمدند، فرمودند: «هر وقت اضطراب مرا فرا مى‏گيرد، خدمت اين مجسمه‏ى توكّل و تقوا- يعنى امام «رضوان الله تعالى عليه»- مى‏روم و قوّت مى‏گيرم».

امام خمينى «رضوان الله تعالى عليه» در رابطه با مبارزه با كفر و استكبار مى‏فرمايند: «مگر بيش از اين است كه فرزندان عزيز اسلامِ ناب محمدى در سراسر جهان بر چوبه‏هاى دار مى‏روند؟ مگر بيش از اين است كه زنان و فرزندان خردسال حزب الله در جهان به اسارت گرفته مى‏شوند؟ بگذار دنياى پست ماديت با ما چنين كند ولى ما به وظيفه‏ى اسلامى خود عمل كنيم.»[1] حالا اگر ما كشته نشويم، آيا نمى‏ميريم؟ خوب فكر كنيد، الآن وضع شهدا بهتر است يا وضع من و شما؟ ما در حال حاضر مانده‏ايم چه كنيم و پيوسته نسبت به صحت اعمال و تصميماتمان در ترديد هستيم امّا شهدا به وقتش به‏خوبى وظيفه را تشخيص دادند و گوى سعادت را بردند و اين توفيق بزرگى است كه نصيب آن‏ها شد، چون با عقل خدا؛ يعنى شريعت الهى زندگى كردند و نهايت كارشان آنچنان عالى شد.

چرا نيم عمر ما در پريشانى است و نيم ديگر در پشيمانى ولى امام خمينى «رضوان الله تعالى عليه» اين‏قدر با آرامش مى‏فرمايند: ما به وظيفه‏ى اسلامى خود عمل مى‏كنيم. غير از اين است كه روش ما روشى است كه خودمان آن را ساخته‏ايم اما روش حضرت امام روشى بود مطابق شريعت الهى؟

دين؛ يعنى صحيح زندگى‏كردن. دين؛ يعنى رسيدن حكم خدا از طرف قلبِ معصومِ پيامبر و امام به ما. چون پيامبر (ص) معصوم‏اند حكم خدا را كامل به ما مى‏رسانند، همان‏طور كه امام معصوم دين خدا را آن‏گونه كه هست تبيين مى‏كند.

نتيجه مى‏گيريم كه رجوع به دين؛ يعنى رجوع به عصمت و رجوع به اعمال و افكار بدون خطا و مسلّم است كه براى انسان در چنين رجوعى آرامش و اطمينان هست. دين‏دارانه عمل نكنيد؛ مطمئن باشيد به آرامشى كه قصد به دست آوردنش را داريد نمى رسيد چرا كه صحيح عمل نكرده‏ايد و طبيعى است كه مضطرب مى‏شويد. پس بايد تلاش كنيم دين‏دارانه عمل كنيم.

اگر عزم و اراده ما آن بود كه مطابق دين عمل كنيم و پيامبر و امامان معصوم (ع) را الگوى خود قرار داديم، چنانچه در تشخيص اشتباه كنيم خود ائمه (ع) شفاعت مى‏كنند. شفاعت يعنى اگر قصد شما عمل به دين بود و در اين راه نيز تلاش كرديد، ولى در جايى لغزشى داشتيد، به كمك عشق و محبت به امام معصوم، از لغزش نجات پيدا مى‏كنيد و دست شما را همان عشق مى‏گيرد.

هم در اين دنيا شفاعت داريم و هم در آخرت. بايد قصد شما اين باشد كه با محبت و عشق به امام معصوم، خود را با دين تطبيق دهيد. هر جا سست شديد همان توجهِ محبّت آميز به امام معصوم، به شما كمك مى‏كند و جهت شما تصحيح مى‏شود و اطمينان مورد نياز ظهور مى‏نمايد تا در آخر عمر نسبت به اعمال خود با پشيمانى روبه‏رو نشويد. زيرا امام معصوم را كه مجسمه‏ى شريعت و عامل به دين است، در مقابل خود داشته‏ايد.

ما در اين دنيا براى شكل دادن به سنگ و آجر و سيمان نيامده‏ايم، همچنان كه براى گرفتن مدرك و فخر فروشى به ديگران نيامده‏ايم، نمى‏گويم خانه نبايد داشت، بايد مراقب بود خانه و مدرك، دينِ ما نشود

وگرنه ما را از خدا و شريعت غافل مى‏كند. بعضى وقت‏ها براى به‏دست‏آوردن دنيا بسيار تلاش مى‏كنيم ولى براى به‏دست‏آوردن معارف توحيدى و عقايد صحيحى كه عامل بندگى خدا مى‏شود، تلاشى نمى‏كنيم. آيا قبول نداريد آن نوع داشتنى كه به قيمت از دست‏دادن خدا باشد، داشتن بدى است. چه سود مى‏برد انسان كه دنيا را به‏دست آورد و خداى خود را از دست بدهد. آيا ثروتى بالاتر از خداداشتن مى‏توان تصور كرد؟

عرفاى بزرگ كه طعم انس با خدا را چشيده‏اند از خدا مى‏خواهند هر چه مى‏خواهى از ما بگير، ولى خودت را از ما نگير. مولوى مى‏گويد:

اى خدا اين وصل را هجران مكن‏

سرخوشان عشق را نالان مكن‏

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن‏

خلق را مسكين و سرگردان مكن‏

بر درختى كاشيان مرغ توست‏

شاخ مشكن مرغ را پرّان مكن‏

اين طناب خيمه را بر مگسلان‏

خيمة توست آخر اى سلطان، مكن‏

نيست در عالم ز هجران تلخ‏تر

هرچه خواهى كن وليكن آن مكن‏

جمع و شمع خويش را بر هم مزن‏

دشمنان را كور كن شادان مكن‏

آيت‏الله حسن‏زاده مى‏فرمودند: «الهى! همه مى‏گويند: بده، من مى‏گويم: بگير!» چون آدم در داشتن، بيشتر بايد مواظب باشد داشتن‏هايش او را از خدا غافل نكند. اگر مواظب نباشيم و ارتباطمان با اهل دنيا زياد باشد آهسته‏آهسته به خودمان تلقين مى‏كنيم كه دنياداشتن چيز بدى نيست و يا اعتقادنداشتن به خدا چيز مهمّى نيست، ولى نداشتن دنيا بسيار مهم است. اين فكر بسيار خطرناك است. به همين جهت انسان‏هاى فهميده از حضرت عيسى (ع) سؤال مى‏كنند:

«يَا رُوحَ اللَّهِ مَنْ نُجَالِسُ؟ قَالَ: مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ وَ يَزِيدُ فِي عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَ يُرَغِّبُكُمْ فِي الْآخِرَةِ عَمَلُه»[2]

اى برگزيده خدا با چه كسى همنشين شويم؟ فرمودند: كسى كه ديدنش خدا را به ياد شما آورد و سخن او به علم و دانش‏تان بيفزايد و عمل و كردارش شما را خواهان آخرت و سراى ديگر گرداند.


[1] ( 1)- امام خمينى« رضوان الله تعالى عليه»، در تاريخ 8/ 1/ 68.

[2] ( 1)- بحار الأنوار، ج 1، ص 203.

زندگى با کدامین عقل؟

  • 10:34

گاهى شما دیده اید مادرانى را که ظاهر دینى و حجاب خود را رعایت نمى کنند و مثل هر مادرى خوشبختى فرزند خود را مى‏خواهند، و به همین جهت تلاش مى‏کنند مثلًا دختر شان به کلاس زبان انگلیسى برود تا فردا در کنکور قبول شود و مدرک بالایى بگیرد تا زمانى که ازدواج مى‏کند شخصیتش طورى باشد که همسرش نتواند به او زور بگوید و در بین فامیلِ همسرش داراى عزت و احترام کافى باشد و در جامعه نیز آبرویى داشته باشد.

ظاهرش نشان مى‏دهد که با عقل خودش زندگى مى‏کند به همین جهت پیش خود مى‏گوید: اگر کمى موهایم را از روسرى‏ام بیرون بگذارم، متجدد و آبرومندترم، در حالى که عقل دینى مى‏فرماید: «اى پیامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنین بگو خویشتن را بپوشانند.»[1]

آن خانم با عقلِ جداى از دین زندگى مى‏کند تا فرزندش صرفاً با رفتن به کلاس زبان و با ظاهر غیر اسلامى خوشبخت شود و بالاخره یا فرزندش در کنکور قبول مى‏شود یا نمى‏شود، یا با آن ظاهرِ بدحجاب، با مَتَلک چند جوان به راهى کشیده مى‏شود که حتى نمى‏تواند دیپلم بگیرد و یا به جوان‏ها توجهى نمى‏کند و در کنکور قبول مى‏شود و مدرکش را مى‏گیرد، اما آیا این دختر که مقید به دستورات الهى نیست به خاطر مدرک دانشگاهى‏اش در مقابل شوهرش دچار غرور نمى‏شود؟ و همین امر عامل ناسازگارى با شوهرش نخواهد شد؟ آیا با گرفتن مدرک دانشگاهى بدون داشتن ایمان لازم سعادت فرزندش تأمین خواهد شد و در نتیجه تمام نگرانى‏هایش حتى در آینده به پایان مى‏رسد؟

آمارها نشان مى‏دهد بیشتر طلاق‏ها مربوط به جوان‏هاى تحصیل کرده‏ى غیرمتدین است و به همین جهت آمار طلاق در شهرها بیشتر است تا در روستاها.[2] با اندک تحقیق متوجه مى‏شویم چون این‏ها با عقل‏

خودشان مى‏خواهند زندگى و روابط بین همدیگر را تعریف کنند موفق نمى‏شوند و برخلاف خواسته‏ى درونى به اعمالى دست مى‏زنند که بر خلاف سعادتشان است.

عقل جزئى براى ساختن آجر و سیمان و خانه و مسائل جزئى زندگى مفید است، به عبارت دیگر عقل جزئى مخصوص کارهاى جزئى زندگى است. عقلى که ابدیت را درست بفهمد عقل الهى است که ظهورش در شریعت الهى است. آن خانم، دلسوز فرزندش هست، ولى عقلش براى سعادت فرزندش کافى نیست و ما هم اگر طبق شریعت عمل نکنیم با شرایطى روبه‏رو مى‏شویم که مى‏خواستیم از آن فرار کنیم و حتماً نیم عمرمان در پریشانى و نیم دیگر در پشیمانى طى مى‏شود. قرآن در رابطه با فرعون و هامان مى‏فرماید: «وَنُرِی فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ»[3] و به فرعون و هامان و لشکریانشان نمایاندیم آن چه را از آن فرارى بودند. نیم عمر یک آدم غیر متدین در پریشانى است زیرا نمى‏داند راه حق کدام است و روش باطل چگونه است.

عقل شریعت، عقل خدا و طریقه‏ى معصوم است. انسان‏هاى معصوم مرتکب هیچ خطایى نمى‏شوند، زیرا منوّر به عقل الهى هستند که عقل خالق جهان است و آینده‏ى جهان در تدبیر اوست. حال باید از خود بپرسیم با کدامین عقل باید زندگى کنیم عقل جزیى بشرى، یا عقل کلّى الهى؟

[1] ( 1)-\i« یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنینَ یُدْنینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلابِیبِهِنَّ»\E( سوره‏ى حزاب، آیه‏ى 59)

[2] ( 2)- خانم فاطمهّ بداغى نماینده‏ى قوه‏ى قضائیه در شوراى فرهنگى- اجتماعى زنان مى‏گوید: طول زندگى 48 درصد زوج‏هاى مطلّقه‏ى جوان کم‏تر از 4 سال بوده و 50 درصد این جدایى‏ها در یک‏سال اول زندگى رخ داده. مسلم تجربه نشان مى‏دهد این طلاق ها عموما در بین زوجهاى تحصیل کرده واقع مى‏شود.( روزنامه‏ى ایران 1/ 11/ 86)

[3] ( 1)- سوره‏ى قصص، آیه‏ى 6.

مطالب پیشنهادی اول

عنوان مطلب

الگوگیری و نقش آن در زندگی انسان

حلم و بردبارى، صبر و استقامت، مهربانى و نرم خويى و ايثار و فداكارى اين پيامبر رحمت، اقوام بيابان گرد و جنگ جو و خون ريز و بى عاطفه را چنان تربيت كرد.

عنوان مطلب

تربيت فرزندان‏ در آینه دین

تربيت مجموعه تلاش‏هايى است، سنجيده و منظم براى نيل به هدف‏هاى مشخص و شكوفا سازى توان‏هاى بالقوه در تمام ابعاد وجودى انسان و به عبارت ديگر مى‏توان تربيت را انتقال ميراث‏هاى فرهنگى مطلوب و ارزشمند از نسلى به نسل ديگر دانست.

عنوان مطلب

شباهت‏ها و تفاوت‏هاى دنيا و آخرت

و لكن آن دنيا كه حبّ او رأس هر گناه است او لذّات محسوسه و حيات و رياست است، و يا بگو او چيزهائى است در خارج كه مبادى و اسباب آن سه چيز است، و يا بگو كه دنيا همه اين سه غايات با مبادى و اسباب آنها است.

عنوان مطلب

آثار عمل در ساختار رفتاری انسان

نوع انسان به صورتى است كه هدايتش پايان نمى‏پذيرد مگر با سلسله‏اى از كارهاى اختيارى كه از اعتقادات نظرى و عملى برمى‏آيد. و به ناچار بايد تحت قوانين درست يا نادرستى زندگى كند.

مطالب پیشنهادی دوم

عنوان مطلب

الگوی مصرف فردی در آیات و روایات

نعمت های که خداوند متعال در مورد انسان ها قرار داده است نمونه ای دیگر در الگوی مصرف می باشد که انسان ها با آنها نیازهای خود را برطرف می کنند و بتوانند با مدیریت صحیح مصرف و نه افراط و تفریط استفاده های گوناگون خود را از این مواهب اللهی و نعمت ها پاک و پاکیزه داشته باشند..

عنوان مطلب

شناخت اخلاق برای زندگی بهتر

بدون ترديد، خوب زيستن و رسيدن به سعادت، آرزوى هر انسانى است. آدمى هميشه در پى دستورات و فرامينى بوده است كه بتواند با عمل به آنها، مناسبات خود را با ديگران شكل بخشد.

عنوان مطلب

غم و اندوه در زندگی اجتماعی

اندوه حالت انفعالى ضد شادى و سرور است و وقتى پيش مى آيد كه انسان شخص عزيز يا چيز گرانبهايى را از دست بدهد، يا حادثه‌اى برايش رخ دهد و يا اين‌كه در انجام كارى مهم دچار شكست شود..

عنوان مطلب

نقش اعتقاد به معاد در دوری از گناه

در اصطلاح کلامی و اعتقادی نزد متكلّمان، معاد به معناى حشر است و آن بر دو نوع است: جسمانى و روحانى. معاد جسمانى از ضروريّات دين است و منكر آن از دين بيرون است.

عنوان مطلب

آثار فردی ایمان در زندگی انسان

در واقع شناخت خداوند از ارزش بسیار بالای برخوردار است و اصل ايمان همان معرفت و شناسايى خدا و فرستادگان اوست و قبول آنچه آنان آوردند زيرا هر كسى چيزى را خوب بفهمد و بداند طبعاً آن را تصديق كرده و ايمان مي آورد و اين آيه كريمه باين مطلب دلالت دارد و در ادامه به این نكته اشاره دارد.

عنوان مطلب

کاوشی در مفهوم دین

دين در اين آيه و آياتى كه در پاورقى به شماره‌هاى آنها اشاره شد، به معنى «انقياد» است كه با سلطه و حاكميت «مطاع» ملازم است..