-
دوشنبه پنجم آذر ۱۴۰۳
-
13:33
مسئوليت درختى است كه زمينه اش شناختها هستند و ريشه اش اعتقادها و بهارش بحرانها و حادثه ها و گرفتارى ها.
هنگامى كه زمينه ها غنى بودند و سرشار و ريشهها محكم بودند و زنده، در هر بهارى اين درخت شكوفه مى دهد و بار مى آورد و حتى هيچ آفتى نمىبيند؛ چون آفتها از كمبود تغذيه و فقر زمينه ها مايه مىگيرند.
در زمينهاى كه انسان مجهول است و هستى مجهول است و نقش انسان هم مجهول، در اين زمينه، ريشهى عقيدهاى زنده نخواهد ماند و در اين كوير، اعتقادى سبز نخواهد شد و مسئوليتى نخواهد روييد.
و اگر كسى در اين زمينه و با اين ريشهى مرده مسئوليتى را گردن گرفت جدّاً آدم مفلوكى است كه دارد با احساسات و عادتهايش زندگى مىكند، نه با انتخاب و سنجش و ارزيابى اش.
آنها كه شناختها و عقيده ها را از دست دادهاند و باز هم آدمهاى خوب و مسئولى باقى مانده اند توجيهى جز عادت و يا حماقت براى خوبى ها و مسئوليتشان نيست.
مسئوليت رابطه ى مستقيمى با شناختها و با شناخت حكمت و شعور در هستى دارد.[1]
مسئوليت هنگامى مفهوم پيدا مى كند كه در هستى خدايى و حكمتى و شعورى باشد. در هستىِ لش و احمق، ديگر مسئوليتى نيست. در اين هستىِ ابله، خوبى و بدى برابر مىشوند و معيارى براى خوبى و بدى باقى نمى ماند.
آنجا كه بصر نيست چه خوبى چه زشتى![2]
در اين سطح حتى اومانيسم و اگزيستانسياليسم نمى توانند ميزانى بسازند و معيارى بدست بدهند؛ چون اين مكتبها نه زمينهاى دارند و نه ريشهاى؛ فقط در اوج از يك سرى مطالب هماهنگ برخوردار هستند.
اين انسان با اين مترها و معيارها پايش به جايى بند نيست و از زمينهاى و ريشهاى نصيبى ندارد.
اين انسان دليلى براى بودن ندارد.
و دليلى براى انسان بودن ندارد.
و دليلى و معيارى براى كارهاى انسانى خود ندارد. ملاكى و ميزانى براى خوب و بد ندارد. حتى اصل انصافش: آنچه براى خودت مى خواهى براى ديگران بخواه، هيچ توضيحى ندارد كه چرا براى ديگران همان را بخواهم كه براى خودم مى خواهم؟
و هنگامى كه اين اصل بدون توضيح و بدون زيربنا ماند،
و هنگامى كه خود انسان دليلى براى بودن و براى انسان بودن نداشت،
و هنگامى كه معيارى و ميزانى براى كارهاى انسانى نبود،
جز فلسفه ى پوچى چيزى نخواهد ماند.[3]
و اين پوچى گاهى در شكل بى تفاوتى و سنگى،
و گاهى در شكل عصيان و طغيان،
و گاهى در شكل دم غنيمتى،
و گاهى در شكل انتحار جلوه مىكند.[4]
و بهترين شكل اين پوچى همين آخرى است. از پوچى زندگى بايد به مرگ پناه برد. اين پوچى از مرگ برنخاسته. از خود زندگى و از بى بارى زندگى ريشه گرفته است. اگر مرگ در اين زندگى بىبار و بىهدف نقشى نمى آفريد اين پوچى شديدتر مى شد و جانكاهتر.[5][6]
[1] ( 1)- سارتر مىگويد: اگر به راستى وجود مقدم بر ماهيت است، پس بشر مسئول وجود خويش است. مسئوليت حركت اتومبيل با راننده است، اما در بشر كه هر چه هست در خود اوست، مسئوليت تمام، جز به عهدهى خود او نمىتواند بود.( ژان پل سارتر؛ اگزيستانسياليسم و اصالت بشر، ترجمهى مصطفى رحيمى، انتشارات مرواريد، چاپ سوم، 1348، صفحات( 29- 25).
اين طرح از مسئوليت با آنچه در اين جا مطرح شده تفاوت دارد؛ چون اينكه انسان مسئول خويش است، با اين كه مسئول جرم خويش است تفاوت دارد. هنگامى كه انسان با انتخاب خويش ارزش مىآفريند و ملاك مىسازد و قاعده طرح مىكند، ديگر اين انسان به هيچ گونه مسئول نتواند بود، حتى اگر ارزشهاى سابقش را بشكند، كه با شكستن اين ارزشها، ارزش ديگرى ساخته است.
هنگامى كه ارزش و قاعدهى ثابت و قانونى در كار نيست، ديگر جرمى و تخلفى نيست و نه تنها ماشين كه راننده هم مسئول نيست.
مسئوليت در زمينه جرم و جرم در زمينهى قانون و ارزش و قانون بر اساس شناختها و عقيدهها قرار دارد.
[2] ( 2)- حتى بالاتر مىتوان گفت: هنگامى كه اللَّه نور هستى را رها كرديم-\i اللَّهُ نُورُالسَّمواتِ و الْارْضِ-\E( نور، 35) چشم عقل در اين تاريكى و ظلمات، خوبى و بدى و حسن و قبح را فرق نمىگذارد. و اين به معناى انكار حسن و قبح عقلى نيست، بلكه به اين معناست كه چشم عقل در زمينهى وجود اللَّه و در كنار اين نور، حسن عدالت و قبح ظلم را مىيابد، وگرنه ظلم چه قبحى دارد هرچند جامعه را بگسلد و مرگها و بيچارگىها بياورد.
اصولًا كشف عقل از خوبى و بدى دليل وجود اين زمينه و دليل وجود خداست.
[3] ( 1)- پوچى هنگامى مطرح مىشود كه انسان مصرف نداشته باشد. يك لباس، يك ماشين، يك كفش، هنگامى كه بىمصرف شد؛ يعنى زمينهاى براى به جريان افتادن نداشت، بيهوده مىشود و بىمصرف مىشود و پوچ.
دراين هستىِ بسته و به بنبست نشسته، انسان جايى براى مصرف ندارد و استعدادهاى عظيم او راكد مىماند و در نتيجه پوچى و عبث مطرح مىشود.
[4] ( 1)- شكل اول در بيگانه و« سيزيف آلبركامو» و شكل دوم در طاعونش و شكل سوم در اشعار خيام و شكل چهارم در مسخ كافكا و بوف كور صادق هدايت نمودار است.
[5] ( 2)- اين توضيح جواب گفتهى آلبر كامو است كه مىگويد از پوچى نمىتوان به خودكشى و به مرگ پناه برد؛ چون پوچى از مرگ برخاسته پس نمىتوان به مرگ رو آورد.
[6] صفايى حائرى، على، مسئوليت و سازندگى، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: اول، 1385 ه.ش.
















