-
سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲
-
14:31
در تفسير روح البيان مىنويسد: «در خراسان، شيخ احمد حربى، همسايۀ گبرى به نام بهرام داشته است. هيچوقت خانۀ يكديگر نمىرفتند، به واسطۀ اينكه مذهبشان با هم مخالف بوده است. براى شيخ گفتند كه همسايۀ گبرش همۀ دارايىاش را به كسى داده تا معامله كند. خبر آوردند كه در راه، سرمايهاش را دزد زده است. به شيخ گفتند او بر تو حقّ همسايگى دارد، خوب است از او دلجويى كنيد؛ چون حقّ همسايه با اختلاف دين هم ساقط نمىشود.
شيخ و چند نفر آمدند خانۀ بهرام. وقتى ديد عالم مسلمين آمده، حيران شد و روى دست و پاى شيخ افتاد به خيال خودش شيخ توقّع اطعام و پذيرايى دارد. در فكر رفت وسايل پذيرايى مهيّا كند، شيخ فرمود: ما آمدهايم تو را تسليت دهيم؛ چون شنيدهايم سرمايهات از كفت رفته است.
واقعا از شخص گبر عجيب است. گبر گفت: كدام مصيبت؟ سه نعمت بزرگ خدا به من داده است كه شما بايد براى آن به من تبريك بگوييد: اوّلش خداى عالم به من عفّت نفس داد كه دزدى نكردم و مال كسى را نبردم. دزد مال مرا برده است. چقدر شكر
دارد. مظلوم شدن ناله ندارد، ظالم شدن ناله دارد. توسرى خوردن بيجا ناله ندارد، تو سرى زدن بىجا ناله دارد. و او بايد از گناهش ناله كند. آنكه تو سرى خورده بايد بداند خدا عوض مىدهد. شاد باشد. شكر خداى را كه من مال كسى را نبردم. مظلوم بايد شاد باشد.
نعمت دوّم اينكه: تمام آنچه را كه خدا به من داده بود، همۀ آنها از بين نرفته است؛ خانهام هنوز باقى است. سرسايهاى دارم. فرش زير پا دارم. مگر انسان تمام بايد جهات فقد و عدم را ببيند، هستى بين نباشد. چرا چيزهاى ديگر را كه هنوز دارم نبينم؟ نظير آن شخصى كه فقير بود و ناراحتى مىكرد. در خواب ملكى به او گفت: اگر چشمت رو به كورى برود چقدر حاضرى بدهى تا علاج شوى؟ گفت: ده هزار دينار طلا. پرسيد: اگر گوشت كر شود، چطور؟ گفت: آنهم ده هزار دينار و همچنين شمرد تا ده عضو و قوّه، آنوقت به او گفت: اى بندۀ خدا! اگر تو يكصد هزار دينار داشتى و مىدادى به قول خودت تا سلامتى اين ده عضو را بيابى، حالا خيال كن داشتى و دادى، تحمّل درد هم هيچ. پيشامد ناگوارى برايت شده، جهات هست را هم درياب:... فَاذْكُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ...[1] بچّهات مرد، ببين خدا خودت را نگه داشت تا بتوانى بار سفر ببندى، بگذرم.
گبر گفت[2]: نعمت سوّم - كه محل شاهد من است - شكر خداى را مصيبت به مال خورد نه به دينم، نه به دلم، دينم كه نرفت.
شيخ فرمود: اى گبر! اين حرفهايى كه تو مىزنى، حقيقت اسلام است. خيلى هوشيارى مىخواهد اين فهم با اين وضع. حيف نباشد آتش را مىپرستى با اين فهم و ادراك. بيچاره عذر آورد كه جهت تقليد آبا و اجدادى بوده. حقيقتش اين است كه ما به آتش اظهار ارادتى مىكنيم كه فردا به آن نسوزيم ديگر آنكه اين آتش در عالم عناصر، عنصر مهمّى براى تربيت اشياء است و همه به آن نيازمندند.
شيخ فرمود: آتش شعور ندارد، ضعيف است. همين آتش را مشت آبى يا خاكى نابود مىكند. چقدر ناتوان و نادان است. من كه هيچوقت آتش ستايش نكردم با تو كه
عمرى آن را پرستيدى، هر دو دستمان را در آن مىكنيم، ببينيم آيا دست كدام يك را نمىسوزاند. آتش كه شعورى ندارد. همه را فرمود كمكم جهت تقليدى را كه در بهرام بود، كنار زد و حق بر او واضح گرديد. چند سؤال مىكند و شيخ پاسخ مىدهد، آنوقت در همان مجلس، شهادتين را جارى مىكند و مسلمان مىشود. بعد هم شيخ گريه مىكند.
علّتش را مىپرسند، مىفرمايد: گبرى پس از چند سال راه نجات را پيدا كرد و ايمان به خدا و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله آورد؛ امّا من بدبخت ندانم آخر كار ايمان ثابت و راسخى كه بايد با خود ببرم همراه مىبرم يا نه؟ يا ايمانم كم مىشود و صدمه مىخورد».[3]
[1] اعراف: ۶۹.
[2] دستغیب، عبدالحسین، ایمان، صفحه: ۸۶، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم. دفتر انتشارات اسلامی، قم - ایران، 1387 ه.ش.
[3] دستغیب، عبدالحسین، ایمان، صفحه: ۸۷، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم. دفتر انتشارات اسلامی، قم - ایران، 1387 ه.ش.
















